تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً-مجمع منتظران ظهور سروشبادران مجمع منتظران ظهور مهدی (عج)

حضرت رسول اکرم (ص) فرمودند: فَوقَ کُلِّ بِرٍّ بِرٌّ حَتَّی یُقْتَلَ الرَّجُلُ في سَبیلِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ فَلَیْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ. بالای هر نیکی، نیکی دیگری است، مگر كشته شدن در راه خداوند ـ عزّ و جلّ ـ؛ که هيچ نيكی بالاتر از آن نیست الكافی : ج 2 ، ص 200 ) مجمع منتظران ظهور مهدی (عج)



مجمع منتظران ظهور مهدی (عج)











 

بپرید بالا

همه را جمع کرد داخل میدان صبحگاه و خودش ایستاد وسط ؛ کوچک و بزرگ ، پیر و جوان . یعنی با ما چه می خواست بکند ؟ این اولین بار بود که تنبیه می شدیم . برخوردش هم طوری نبود که بشود حدس زد شوخی می کند.

نگران بودیم ، چون وضع با همیشه خیلی فرق می کرد : به فرمان من ! بپرید بالا. همه پریدیم بالا. گفت : نشد؛ بپرید بالا و تا نگفتم سه ، نیایید پایین ! که دوباره اخمها یکی یکی باز شد و دیدیم او اگر بخواهد هم نمی تواند عصبانی شود.

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 11:11  توسط منتظر  | 


 

بلبلیش که بلبلی!

از حق نگذریم صدای خوبی داشت . وقتی می خواند لذت می بردیم اما وانمود می کردیم که دوست نداریم بخواند . به این نحو که می گفتیم : از صدات خوشم میاد ؟ برو بیرون چادر ، آن طرف خاکریز برای سربازهای عراقی بخوان ! و او می گفت : چقدر بنده ناشکری هستید؛ مثل بلبل برایتان می خوانم، آنوقت شما باید این حرف را بزنید؟ یکی از بچه ها در جوابش می گفت : بلبلیش که بلبلی ، ولی هنوز پر در نیاوردی و او با عصبانیت جواب می داد: قورباغه خودتی !

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 11:10  توسط منتظر  | 


 

  • مفت با شه خمپاره جفت جفت باشه

    اعزام سراسری سپاهیان حضرت محمد (ص) بود، رفته بودیم ستاد ناحیه تا ترتیب اعزام مجددمان را بدهند، صف طویلی بیرون ستاد درست شده بود، بچه ها دوتا دوتا می رفتند داخل و کارشان را انجام می دادند، تک و توک هم بعضی از مردم می آمدند و می پرسیدند که ؛ چی میدن ؟ که بچه ها جوابشان را می دادند وردشان می کردند . امااین بنده خدا که پشت یک نفر بعد از من ایستاده بود، گویا اول اعتماد به کسی نکرده و باخودش گفته: کارکه نداریم صبر می کنیم ببینیم آخرش چی میشه. که حالا لابد حوصله اش سررفته بود و مثل اینکه از ظواهر امر چیزهایی دستگیرش شده باشد، رو به اخوی من که پسر شیطونی هم بود کرد و گفت : اینجا چی میدن بابا ؟ اخوی ما ، در جواب گفت : چی می خوای پدرجان ؟ مرغ ، ماهی ، کره ، پنیر ، بنده خدا باورش شده بود پرسید: با کوپن نمره چند میدن؟ که یکی از بچه های شیطون ، پا درمیانی کرد و گفت: مفت بابا ! مفت ! پیرمرد رنگ و رویش باز شد که : مفت ؟ بدون پول؟!

    نفر دوم آهسته اضافه کرد : بگو بابا مفت باشه ، خمپاره جفت جفت باشه ، مگه نه ؟ البته یک جون ناقابل می خوان که اون رو هم خوشبختانه شما ندارید . بعد من حالیش کردم که : این صف اعزام است بابا ، نه صف روغن فوق العاده ، نمی دانم بالاخره فهمید یانه که زنبیلش را برداشت و رفت .

    فرهنگ و جبهه

     
  • + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 11:9  توسط منتظر  | 


     

    موشک 6 متری رفته تو کوچه 2 متری

    ( آژیری که هم اکنون می شنوید اعلان وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که ...) هنوز بقیه اش را نگفته بود که موج انفجار یک بار دیگر تن زمین و زمان را لرزاند ، و بعد هر کس در هر کجا پناه گرفته بود آمد بیرون و رفت پی کار خودش ؛ چرا که دیدن محل اصابت موشک دیگرهیچ تازگی نداشت ، چون در طی روز چندین بار این وضعیت تکرار می شد وسر راه ، بالاخره آدم می دید که موشک کجا خورده و چقدر خرابی به بار آورده است. ما هم که در منطقه چشم و گوشمان پر شده بود ازاین جور چیزها ؛

     با این وصف همانطور که در شهر پرسه می زدیم ، رسیدیم به محل حادثه که طنابی را حائل کرده بودند ، تا افراد متفرقه، مانع عملیات کمک رسانی و نجات مجروحین نشوند ، دوستی که کنار ما ایستاده بود و ظاهرا به سر و وضعش نمی خورد که در شهر با این شرایط مانده باشد ، رو کرد به یکی از بچه ها که در حاضر جوابی ، ما همه از او سرمشق می گرفتیم گفت : اخوی چه خبره ، اینجا چرا اینقدر شلوغ شده ؟ و او با کمال خونسردی گفت : چیز مهمی نیست ؛ دوباره مثل اینکه موشک 6 متری افتاده تو کوچه 2 متری و طبق معمول گیر کرده و مردم دارند کمک می کنند ، بلکه بتوانند درش بیاورند ، بنده خدا معطل مانده بود که چه عکس العملی نشان بدهد که او اضافه کرد ؛ این موشک غریب است و در این شهر جایی را بلد نیست ؛ آن مردک که او را راهی می کند باید این ملاحظه را بکند ، یا کسی را با آن بفرستد یا اسم و آدرس محل را بگذارد داخل جیبش! تازه فهیمد که دوست ما دارد با او مزاح می کند ، تبسمی کرد و گفت : داشتیم ؟ دوست ما در جواب گفت : نه ، خریدیم .

    فرهنگ جبهه – جلد دوم

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 11:5  توسط منتظر  | 


     

    سعادت داری بیایم خدمتت

    ورد زبانش "سعادت نداریم ، سعادت نداشتیم ، سعادت می خواهد ، بی سعادت بودیم، کم سعادتی ماست" و خلاصه انواع و اقسام جمله هایی بود که با کمله ی "سعادت" می شد ساخت ، همه این عبارت را به کار می بردند، منتها او دیگر شورش را در آورده بود ، بچه ها هم لجاجت به خرج می دادند ، و در پاسخ هر چیزی " سعادت نداریم " می گفتند : خواهش می کنیم ... یا این چه حرفیه ، ما سعادت نداشتیم و امثال این تعارفات . اما حساب من با بقیه فرق می کرد ، برای اینکه این تکرار و تاکید را به اصطلاح از سرش بیاندازم ، بر خلاف همه عمل می کردم ، مثلا وقتی به هم می رسیدیم می گفتم : سعادت داری بیایم خدمتت ؛ یا تو اینقدر بی سعادت نبودی ، چطور کمتر به خدمت ما می رسی و ما را زیارت نمی کنی تو که پسر کم سعادتی نبودی ؛ و از این قبیل حرفها که کلی سرخ و سفید می شد و دیگر هیچ چیز نمی گفت !

    فرهنگ جبهه -  جلد 2

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 11:4  توسط منتظر  | 


     

    در آداب غسل کردن

    ابو منصور سجستانی فقیه را پرسیدند که چون در صحرایی بر سرچشمه رسیم و خواهیم که غسلی برآوریم ، روی به کدام سمت کنیم ؟

    گفت : به سمت جامه های خود تا دزد نبرد!

     لطایف الطوایف

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 11:2  توسط منتظر  | 


     

    بخیل

    ظریفی مرغی بریان در بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمی خورد . گفت : عمر این مرغ بریان بعد از مرگ ، درازتر از عمر اوست پیش از مرگ !

    حکایت و لطیفه ها

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 11:1  توسط منتظر  | 


     

  • گردن بند شتر

    عربی شترش را گم کرد ، سوگند خورد اگر آن را بیابد به یک درهم بفروشد . از قضا شترش را یافت اما دلش راضی نشد آن را به یک درهم بفروشد ، پس گربه ای به گردنش بست و فریاد زد : شتری به یک درهم با گربه ای پانصد درهم یکجا به فروش می رسد ،

    عربی که از آنجا می گذشت گفت : شتر ارزان قیمتی است به شرط آنکه بدون گردن بند باشد.

    حکایت ها و لطیفه ها

     
  • + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 11:1  توسط منتظر  | 


     

    سر بریده

    سرتراشی روزی سرخواجه ای می تراشید . ناگاه ، دست او بلرزید وسرخواجه ببرید .

    فریاد داشت که ای مردک ! سرمرا ببریدی !

    گفت : خاموش باش که سربریده سخن نگوید !

    گلشن لطائف

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 11:0  توسط منتظر  | 


     

    ادعا

     شخصی ادعای خدایی می کرد . او را گرفته به نزد خلیفه وقت بردند.

    خلیفه برای تهدید وی گفت: سال قبل ، کسی دعوی پیامبری کرد. او را گرفتیم و کشتیم.

    مدعی گفت:کار پسندیده ای کردید . زیرا من او را نفرستاده بودم !

     ( گلشن لطایف)

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:59  توسط منتظر  | 


     

    من و تویی  

    آورده اند که گرگ و شتری هم منزل شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده یکی بشمار آمده و ما بین کودکان آنها، تفاوتی نباشد. روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت و گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید . چون سر و کله شتر از دور پیدا شد گرگ پیش دوید و گفت :

    ای برادر بیا که یکی از فرزندانمان نیست. شتر بیچاره نگران شد و پرسید : 

    یکی از بچه های من یا تو ؟

    گرگ گفت :

    رفیق ، باز هم که من و تویی کردی ؟ یکی از آن پا پهن ها دیگر !

    گنجینه لطایف

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:57  توسط منتظر  | 


     

    وزیر دانا

    شخصی نزد معتصم آمد و دعوی پیامبر کرد ، معتصم پرسید:چه معجزه ای داری ؟

    جواب داد : مرده زنده کنم !

    گفت : اگر از تو این معجزه ظاهر شود به تو بگروم . پس بدنبال درخواست مدعی ، دستور داد شمشیر بسیار تیزش را آورند و بدست مدعی دهند .

    گفت : ای خلیفه ! در حضور تو گردن وزیر تو را بزنم و فی الحال زنده گردانم .

    خلیفه گفت : نیکو باشد، سپس رو به وزیر خود کرد و گفت : چه می گویی ؟

    پاسخ گفت : ای خلیفه تن به کشتن در دادن کاری دشوار است ، من از او هیچ معجزه ای نمی طلبم ، تو خود گواه باش که من به او ایمان آورده ام .

    معتصم بخندید و او را خلعت داد و مدعی را به دارالشفاء فرستاد!

    لطایف الطوائف

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:56  توسط منتظر  | 


     

    نفس راحت

    زن مثل هر شب تادیر وقت منتظر شوهرش بود ، ناگهان زنگ در به صدا درآمد ، زن که می دانست شوهرش کلید دارد با نگرانی پرسید : کیه ؟

    صدای خشنی از پشت در جواب داد: خانم شوهرتان را آورده ایم ، ایشان چون لباس مشکی تنش بوده ، راننده جاده صاف کن او را ندیده وزیر غلتک آسفالت رفته ، زن نفس راحتی کشید و گفت : پس لطفا از زیر در بدینش تو ... !

    لطفا لبخند بزنید

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:55  توسط منتظر  | 


     

    عوض گله نداره

    شخصی به منزل دوستی رفت . صاحب خانه کاسه ای شیر نزد او نهاد و گفت :

    میل فرمایید که ماست ، پنیر ،  روغن و کره از شیر است .

    میهمان بخورد و دم نزد و رفت و صاحب خانه را به خانه ی خود دعوت کرد . روز موعد یک " شاخه مو" نزد وی نهاد و گفت :

    میل فرمایید که دوشاب ، حلوا ، شیره ، کشمش و غیره از همین عمل می آید !

     ممتاز الحکایه

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:54  توسط منتظر  | 


    لحظه ای صبرکن

    ظریفی با عربی همراه شد در آن اثنا از او پرسید : چه نام داری ؟

    گفت : مطر ، یعنی باران .

    پرسید : کنیت تو چیست ؟

    گفت : ابوالغیث ، یعنی پدر باران .

    پرسید : پدرت چه نام دارد .

    گفت : فرات . پرسید : کنیت او چیست .

    گفت : ابوالفیض یعنی پدر آب روان

    پرسید : نام مادرت چیست . گفت : سحاب یعنی ابر – پرسید : کنیت او چیست .

    گفت : ام البحر : یعنی مادر دریا

    گفت برای خدا ، لحظه ای باش تا زورقی پیدا کنم وگرنه در همراهی با تو غرق خواهم شد .

    لطایف الطوایف

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:53  توسط منتظر  | 


     

    « رقص سماع چوب »

    ظریفی در خانه درویشی مهمان شد – درویش سقف خانه را از چوبهای ضعیف و سست پوشانده بود و بارگران داشت . و هر لحظه از آن چوبها آوازی بیرون می آمد میهمان گفت : ای درویش ! مرا از این خانه به جای دیگر بر که ترسم سقف خانه فرود آید .

    گفت : مترس که این آواز ، ذکر و تسبیح چوبهاست .

    گفت : از آن ترسم که از بسیاری ذکر و تسبیح ایشان را وجدی و حالی بهم رسد و همه به یکبار در رقص و سماع آیند و به سجده افتند .

    لطایف الطوایف

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:51  توسط منتظر  | 


    دو دفعه شاد شدم

    شخصی پرخور با یك نفر كور هنگام افطار هم مجموع شد از قضا كور از پر خور ، شكم خواره تر بود و مجال به او نمی داد– هنگام رفتن ، پرخور به صاحب خانه گفت:حاج آقا ! خانه احسانت آباد .

    من امشب دو دفعه از تو شاد شدم . او ل بار بدان جهت كه مرا با كوری هم مجموع نمودیوچنین انگاشتم كه كاملا خواهم خورد دومبار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اینكه این كورمرا نخورد .

    ( ممتاز الحكایه )

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:50  توسط منتظر  | 


     

    انتظار عبث

     شخصی به دیدن دوستی که بیماری اش رو به بهبود بود رفت و به خدمتکار او گفت : حال سرورت چطور است ؟

    گفت : آن طور که بخواهی .

    گفت : پس چرا صدای شیون بلند نیست !

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:48  توسط منتظر  | 


    « چشم درد »

    مردی با دوستی گفت : مرا چشم درد می کند ، تدبیر چیست ؟ دوستش گفت : مرا پارسال دندان درد می کرد برکندم .

    عبید زاکانی

    + نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386 ساعت 10:47  توسط منتظر  |